
کلیله و دمنه کتابی پندآمیز است که در آن حکایتهای گوناگون (بیشتر از زبان حیوانات) نقل شدهاست. نام آن از نام دو شغال با نامهای کلیله و دمنه گرفته شدهاست. بخش بزرگی از کتاب اختصاص به داستان این دو شغال دارد. به ادامه مطلب بروید ...
ادامه مطلب
تمامی داستان ها جداگانه و بشکل منظم قرار گرفته که به راحتی می توانید به تک تک آنها دسترسی سریع داشته باشید. به ادامه مطلب بروید ...
ادامه مطلب
به ادامه مطلب مراجعه کنید ...
ادامه مطلب
معروفترین داستانهای عاشقانه تاریخ و ادبیات آیا شما به عشق حقیقی اعتقاد دارید؟ آیا شما به عشق در نگاه اول معتقدید؟ به عشق همیشگی و مداوم چطور؟ من فکر میکنم داستانهای عاشقانه ای که پیش روی شماست اعتقاد شما به عشق را محکم میکند. آنها مشهورترین داستانهای عاشقانه در تاریخ و ادبیات هستند. عشق آنها عشقی ابدی و جاودانه است. به ادامه مطلب مراجعه کنید ...
ادامه مطلب
این رمان رو خودم جمع آوری کرده و به شکل پی دی اف در آورده ام که امیدوارم باب میلتون باشه دانلود در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب
این رمان رو خودم جمع آوری کرده و به شکل پی دی اف در آورده ام امیدوارم خوشتون بیاد دانلود در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب
به ادامه مطلب مراجعه کنید...
ادامه مطلب
حتما یه خیری درش هست ...! یه پادشاهی بود یه رفیقی داشت همیشه این دوتا باهم بودن. هر اتفاق خوب یا بدی می افتاد این رفیقه میگفت که حتما خیری درش هست. یه روز اینا با هم میرن شکار. طی یه اتفاق انگشت دست پادشاه قطع میشه... به ادامه مطلب مراجعه کنید....
ادامه مطلب
پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد. آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد. در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” . یکدفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ...
ادامه مطلب
برای خواندن داستان به ادامه ی مطلب بروید....
ادامه مطلب
از بیل گیتس پرسیدند : از تو ثروتمند تر هم هست؟ در جواب گفت : بله فقط یک نفر. پرسیدند : چه کسی؟ در جواب گفت : من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی درنیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد. دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش، وقتی این نگاهپ...
ادامه مطلب
عناوین داستان ها: 1 قلب 2 رفتن 3 منتظر 4 ...
ادامه مطلب